دکتر فرناز عطائی

متخصص روانپزشکی


پيام هفته

نوشته هاي كاربران ۲

برای درد غریبی دوا شدن سخت است

میان مردم کافر خدا شدن سخت است

میان این همه سقراط پوچ خیالی

برای حل معما چرا شدن سخت است

دستم یگیر دستم را تو بگیر

التماس دستم را بپذیر

.

فرستنده: شاهرخ

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه. چارلی چاپلین

فرستنده:شاهرخ

يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام

نسیم

دلم برایت تنگ است نمی دانی من از حصار تنهایی خویش برای تو می نویسم . من از قصه ها و دریاهایی می نویسم که تو فراموششان کرده ای. از عشقی که بی هیچ آغازی به پایان رسید. من از غروری می نویسم که قطره قطره چکید و از گونه های تب دار و رنگ باخته به زیر پای رهگذران بی درد و بی صدا شکست. من هنوز همان پرنده تک نواز عشقم من هنوز همان قایق شکسته بی بادبانی هستم که ساحل را در روشنای کم سوی فانوس عشق تو می بینیم و حتی گاهی برای رسیدن به ساحل می گریم. گوش کن صدای گریه اش را می شنوی؟ صدای قلب پاره پاره ام را می گویم آخر تو می دانی با من چه کردی. تو قلبم را ربودی تکه تکه کردی. تو من را دزدیدی من در زیر فشار کفشهای تو شکفتم و شاید همان تازه گلی بودم که زیر چکمه های باغبان له شد. من در جستجوی ابتدایی برای آغاز بودم و تو همیشه ابتدایی ترین واژه برای بیان انتها بودی. من به دنبال دستی بودم برای دوباره روییدن دوباره کاشتن و توهمیشه همان دستی بودی که شکوفه می چید. تو همان احساسی بودی که هرگز بارور نشد و بعد از رفتن تو من همان کبوتر غمگینی بودم که نگاه مات و سردم عظمت درد بی کسیم را به تصویر می کشید و شکسته بال و خاموش در دام عشق تو اسیر ابدی ماندم .

نسیم ....

پاییز پدر بزرگ در چوبی روی پاشنه چرخید و برای یک لحظه صدای لولای روغن نخورده در سکوت را شکست و بعد تمام شد. دوباره سکوت خشک تنهایی همه جا را پر کرده بود. قدم روی برگ های خشک حیاط گذاشتم و بوی پاییز را شنیدم هیچ وقت خانه این طوری ندیده بودم. قدم دیگری برداشتم و با صدای خرد شدن برگها به گذشته رفتم به زمانب که خانه از صدای خنده پر بود. به وقتی که او با چشمان مهربانش دنیا را بهم می داد. اما حالا خانه خالی جلوی چشمانم بود . به سکوت خانه چشم دوختم. با چشم هایم به مبارزه طلبیدمش یا چیزی پشت سکوت بود که من را میترساند حقیقتی که نمی خواستم باورش کنم اما صدای مادر از پشت سر تاییدش میکرد.

نسیم ....

یه روز دیگه از روزای زندگیم گذشت چقدر تلاش کردم خودمو از تنهایی نجات بدم. محکومیت سخته! حالا چی کار کنم؟ بسازم یا بسوزم؟ چقدر رنگها زیاد شده و چقدر قلبها کم رنگ! چقدر وقتها تنگ شده و چقدر زندگی بی رنگ. چقدر ترسناکه ادم عاشق نشه و چقدرترسناک تره ادم عاشق بشه و کسی پا رو دلش بزاره و تنها بمونه.. دلم برای کشیدن یه قلب با خودکار قرمزگوشه ی دفتر تنگ شده.ولی چه فایده ما انقدر خسیسیم که فقط حاضریم از جون خودکار مایه بزاریم و یه قلب به کاغد هدیه کنیم نوبت خودمون که می شه بیشترمون جا می زنیم و می شیم بی وفا. یادم اومد درست زمانی که بیشتر از هر وقتی بهش احتیاج داشتم حرفاش بوی رفتن می داد. با خودم گفتم اگه بهش بگم " می تونی بری " این جمله خالی از عشقه. اگه بگم " با من بمون " تحکم اینه ست.اگه بگم " هر کاری می خوای بکن " نشونه ی بی تفاوتیه. وقتی بگم " اگه بری من میمیرم" شاید حرف منو باور نکنه در نهایت " به امید دیدار " بهترین جمله ای بود که می تونستم بگم... هنوز بین موندن و نموندنش شک داشتم که در عین ناباوری گذاشت و رفت... در اون وقت چشمام لحظه ای با ابر دوست شد و در اون لحظه که سیل چشمام پراز اشک بود اگه اه می کشیدم سکوت شکسته می شد و زمین و اسمون غرق افسوس و فریاد می شد. افسوس! که من موندم و یه دنیا اشک با بغض کهنه ی فروخورده از نگفتن ها و دوباره به راه خود برگشتم. اما افسوس اون نبود و بغض حرفامو در کوچه های خلوت شب شکستم. و همچنان محکومیت من ادامه داره... حالا شما بگین اون وقت که ترکم می کرد من باید چی می گفتم؟

نسیم ....


آدرس مطب : 1
تلفن : 1 - 1

نظرات کاربران درباره این مطلب :

مستی [ 1390-11-12 ]
خدایا، تو را می خوانیم وقتی قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود وقتی نمیتوانیم‌ اشك‌هایمان‌ را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌ و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشكند وقتی احساس‌ میكنیم بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌ و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛ وقتی امیدها ته‌ میكشد و انتظارها به‌ سر نمیرسد وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود و تحملمان‌ هیچ ... آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم و مطمئنیم‌ كه‌ تو فقط‌ تویی كه‌ كمكمان‌ میكنی ... آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا میكنیم و تو را میخوانیم آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را آه‌ میكشیم تو را گریه‌ میكنیم و تو را نفس‌ میكشیم وقتی تو جواب‌ میدهی، دانه‌دانه‌ اشك‌هایمان‌ را پاك‌ میكنی و یكی یكی غصه‌ها را از دلمان‌ برمیداری گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هایمان‌ را باز میكنی و دل‌ شكسته‌مان‌ را بند میزنی سنگینی ها را برمیداری و جایش‌ سبكی میگذاری و راحتی؛ بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند خواب‌هایمان‌ را تعبیر میكنی و دعاهایمان‌ را مستجاب‌ آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی؛ قهرها را آشتی میدهی و سخت‌ها را آسان تلخ‌ها را شیرین‌ میكنی و دردها را درمان ناامیدی ها، همه امید میشود و سیاهی‌ها سفید سفید ... خداوندا ! تنها تو را صدا میکنیم و فقط تو را می خوانیم

دهقاني [ 1389-10-29 ]
از زحمات شما باري پاسخ به سوالات سپاس گزاري مي كنم.

برای متن پیام فقط از حروف فارسی استفاده کنید .
این فرم صرفا جهت دریافت نظرات ، پیشنهادات و انتقادات کاربران در مورد مطلب فوق میباشد .
به سوالات پزشکی در این بخش پاسخ داده نمیشود .
از ارسال پیام های تبلیغاتی در این بخش خودداری نمایید .
حداکثر طول مجاز برای متن پیام 500 کاراکتر است .
نام و فامیل :
تلفن :
ایمیل :
متن پیـام :
نوشته هاي كاربراننکات جالب و خواندنیپيام هفتهآزمونهای شخصیترزومه(CV)سخنان بزرگانصفحه اصلیسوالات پزشکیاگه کار امروز را به فردا بیوگرافیEnglish Articlesمطالب و مقالات